|
نمایش : 124
نمی
دانم این چه رازی است در هلال رمضان که وقتی در آسمان می
درخشد من خودم را در امامزاده ابراهیم احساس می کنم،
پشت نور سبز پنجره هایش و چشم در چشم مضجع شریفش
السلام علیک یابن رسول الله، السلام علیک یابن موسی بن
جعفر
و ساعت
ها با هم خیره صحبت می کنیم، من از دل می گفتم و او دلبری می کرد، من از مزه های
عرفان می گفتم او برایم خرمن خرمن شهد عارفانه تعارف می کرد. سحرها نماز صبح را که می خواندم لحظه لحظه دلم تا
خود امامزاده می دوید سرشار می شدم از لحظه های ناب و خالی از غرورها و کینه ها و
در حضورش همه را می بخشیدم حتی آنهایی را که دلم نمی خواست ببخشم ، من می بخشیدم و
او می بخشید و هر دو شادمان از این بخشیدن ها
غروب
لیله القدر دخیل بند آستانش می شدم و و همنوا با دعاهای گره خورده در دل مردم ساده سرزمینم
الغوث، الغوث را در دل می چرخاندم با نگاهم به سوی آستانش روانه می کردم. رمضان
که می شود دلم
برای مسجد سر بازار تنگ می شود دلم برای نصایح آیت الله احمدی میانجی؛ به زور جا
پیدا می کردم و بعد نماز می نشستم به انتظار روضه هایش، اشک های صادقانه اش را بر
گونه های خودم احساس می کردم چه داغ بود و سوزنده اما این روزها دیوارهای مسجدش نیز دلتنگی
می کنند ...
رمضان
که می شود دلم می خواهد دوباره روبروی آیت الله طالقانی بایستم و صدایم را در گلویم
بفشارم و فریاد کنم که قد قامت الصلاه قد قامت الصلاه و
وقتی نماز تمام شد حاصل تمرین روزهای گذشته با میرزا را به نمایش بگذارم و
دوباره بلند بگویم:
ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا
صلوا علیه و سلموا تسلیما
و کناری بنشینم پنهان از نگاه حاج
زمان با این که کودکی بیش نبودم صلوات را از دستش در آورده بودم و خودم می خواندم
بیچاره پیرمرد بلند می شد کلاهش را از سر بر می داشت و میان صف ها چرخ می خورد که:
کمک به مخارج مسجد و وقتی به چادر حایل زنان می خورد با لهجه شیرین آذری از خواهر
ها می خواست یکی بلند شود و برای مخارج مسجد پول جمع کند.
رمضان
که می شود دلم
می خواهد دوباره گرد رادیوی آقای عبادی جمع شویم و قرآن بخوانیم و حاصل یکساعت
قرآن خواندن با او یک تومان هدیه بود که آن هم هدیه می شد به مشهد علی بستنی فروش
و مهمان یک بستنی قیفی بودیم بعد از افطار، راستش اگر فالوده می خواستیم باید پنج
زار می گذاشتیم روش آخ که چه لذتی داشت آب آلبالوی روی فالوده .
رمضان
که می شود دلم برای ربنای شجریان، اذان حاج قدرت و شمارش ستاره های پشت بام خانه
مان تنگ می شود رمضان که می شود دلم برای رفته ها تنگ می شود برای
سحری های عجولانه و چایی های پیاپی پدرم و صبوری مادرم رمضان که می شود دلم برای زیارت عاشورای تنگ غروب
روی پشت بام و روبروی شاخه های انجیر سرک کشیده از حیاط خانه تنگ می شود
رمضان
که می شود دلم برای حیاطِ سحرِ حرم و خنکی باد لابه لای گلدسته ها تنگ می شود
رمضان
که می شد پشت سر آیت الله می ایستادم و نمازمی خواندم، او از خاطرات نجف برایم می گفت و
عقرب های شبانه اش، از نسخه نسخه کتاب هایی که روزانه بر آِیت الله مرعشی نجفی
رحمت الله علیه می خوانده. وقتی نمازش تمام می شد مثل همیشه عبایش را بر سر
می گرفت و راه می افتاد جوانانِ بر دیوار تکیه کرده را به مسجد دعوت می کرد و
پیرمردها را سلام می داد؛ خوبی مشهدی محمود پات چطوره، کاسبی خوبه و من تا خانه
سوال پیچش می کردم و او صبورانه پاسخم می گفت.
رمضان که می شد قبل از شروع مراسم قرآن خوانی به مسجد زینبیه می
رفتم و کنار بلندگو جا می گرفتم دلم می خواست صدای قرآن خواندم را پشت بلندگو
بشنوم طوری تنظیم می کردم که دوبار میکروفون را در دست بگیرم. رمضان که می شد بوی زولبیا و بامیه قبل از افطار
قنادی کنار مسجد دیوانه ام می کرد از لای پنجره نگاهی در کارگاه می اندازم و جلز و
ولز زولبیاها را به تماشا می نشستم اوستا تا نگاهش به من که پشت پنجره ایستاده
بودم می افتاد دعوایم می کرد و من از ترس می دویدم داخل مسجد.
رمضان
که می شد ما بودیم و معماهای احکام حاج اکبر هر کس درست جواب می داد صلواتی که بچه
ها با جیغ فریاد می کردندجایزه می گرفت.
رمضان
که می شود بازهم دلم برای رمضان تنگ می شود ارسال یادداشت (0یادداشت) |