|
نمایش : 164
طلبه
فاضلی بود، متخصصِ کوچه پس کوچه های بن بست و بی نشان تاریخ صرفا روایتگر
طبری و ابن اثیر نبود خود نیز می اندیشید و دستی در تحلیل و مطالعه ای در
فلسفه داشت.
بیچاره
درباره فلسفه تاریخ و چگونگی به خلافت رسیدن امام حسن مجتبی (علیه السلام)
تحلیل می کرد و از نگاه پیچیده فلسفه تاریخی بحث را پیش می برد که یکی از
دوستان ما که رشته اش تاریخ اسلام بود گفت: سید ما که نفهمیدیم چه
گفتی؟ فلسفه تاریخ و ارتقاء سطح عقلانیت و مراتب تاریخی و مقسم های تاریخی چه ارتباطی باهم دارد تاریخ صرفا یک حوادث با توالی های متعدد است؟
دوست دیگری که با همه به واسطه کارش_ که گرافیک بود_ آشنا بود گفت راست میگه سید ما هم نفهمیدیم؟!
سید
که سر یک مسئله کاری از این دوست مشترک گلایه داشت گفت اولا نفهمیدن تو با نفهمیدن
فلانی فرق دارد. اون از سر علم نفهمید و تو از سر جهل و داستان ذیل را مطرح
کرد:
در
قدیم در گرمای نجف، علما شب ها به دیدن هم دیگر می رفتند و چون در کوچه های تنگ و کاهگلی و سرشار از چاله چوله برق نبود خادم
چراغ کشی می کرد یعنی چراغ را جلو عالم حرکت می داد که مسیر روشن باشد .
شبی
از شب ها یکی از علما به دیدن یکی دیگر می رود و چراغ دار هم کنار اتاق به
انتظار می ایستد بین این دو عالم بحثی در می گیرد (سنتی است که معمولا علما وقت را صرفا به دیدن و گفتن نمی گذرانند بلکه حدیثی یا فرع فقهی و یا شبه ای به جا مانده از قدما را مطرح و پیرامون آن مباحثه می کنند) که در این میان
یکی از این بزرگواران می فرماید :من این مسئله را نفهمیدم و نمی فهم که شما چه
می گوید. چراغدار هیجان زده به دفاع از ولی نعمت اش می پرد وسط و می گوید من
هم نفهمیدم آن عالم نهیبی به چراغدار می زند که تو ساکت که نفهمیدن این
بزرگوار از سر علم است و نفهمیدن تو از سر جهل.
خدایا نفهمی های از سر جهل ما را به نفهمی از سر علم تبدیل بفرما.
و علم کثیر را روزی ما بگردان.
|