Home arrow اندیشه arrow اجتماعی arrow تلّون و تحّیر
صفحه اصلی
درباره‌ی من
اندیشه
ادب و هنر
معرفی کتاب
طرح های پیشنهادی
برگزیده رسانه ها
گالری تصاویر
متفرقه
پیوندها
آرشیو
ارتباط با من
نقشه سایت
پیوندهای روزانه
سایت رسمی مامبو فارسی در ایران
بخش دانلود مامبولرن
خدمات میزبانی وب مامبولرن
پشتیبانی از SMF فارسی
انجمن پشتیبانی از مامبوی فارسی
ورود و خروج
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
وبگاه علي توسلي كجاني

تلّون و تحّیر چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 3
ضعیفعالی 
نویسنده مدیریت سایت   
نمایش : 197

اگرچه سی و چند بهار از زندگی من نگذشته، اما تاریخ تولد من به اولین روز از بهار تاریخ باز می گرد، به روزی که خورشید یخ های سرزمین مرا آب کرد و من در کویر روئیدم.
قامتم  آسمان را نشانه رفته بود، اما گویا اندیشه ام دچار کم کاری تیروئید بود و از رشد متناسب با قامت فیزیکی ام برخوردار نبود؛ هر روز اندیشه ام گسیخته تر از دیروز می شد و من روزها را به گرد آوردن پاره پاره ها و دوختن آن ها به سر می آوردم ؛ هر پاره ای را که گره می زدم می دیدم خلقی بدان گرفتارند و چه فریادها که از این دوختن من در خلق می افتد؛
هر پاره تشّخصی می طلبید و هر جزء خود را کلّی می خواند و هر کدام با نیشتری تنم را به زخم نادانی می آزرد.
قامتی راست کرده بودم به بلندای رویای تمام مردان سرزمینم، قرار بود به درختی تبدیل شوم چون کاجِ کاشته شده در کنار مزرعه یا چناری برخاسته در کنار چشمه؛ اما ساقه وجودم در برابر آفت ها کم طاقت، نازک و شکننده شده بود، دیگر خردک شرری خرمن وجودم را به بازی آتش می گرفت و اندک نسیمی یا قطره شبنمی قامتم را خم می کرد.
اما تلّون ساقه ام را می بلعید و تحیّر مرا در رخوتی لذت بخش از این خوردن فرو برده بود. می خواستم خود را با فصل ها هماهنگ کنم اما، با فصل ها
رنگ به رنگ شدم و به هر فصلی که می رسیدم ماتم فصل گذشته را بر پا می داشتم و در بزرگی و زیبایی روزها و شبهایش شعرها می ساختم و ترانه ها به کودکانم می آموختم. هر فصلی که می آمد برای من مرگ فصل گذشته بود. من هنوز ایمان خود را به فصل گذشته حفظ کرده و پیامبر فصل جدید را به دشمنی نشسته بودم. گاه به زمستان قسم یاد می کردم و گاه پائیز را پادشاه فصل ها لقب می دادم اما همیشه ایمان به آغاز فصل سرد مرا از گرمی بهار دور می کرد.

«لطفا روی ادامه مطلب کلید کنید»

 

دنیا برایم تماشاخانه بزرگی بود که باید به نوبت و در زمان موعود نقش انتخابی خود را بر روی صحنه اجرا می کردم.
چقدر من در
حاشیه بودم؟؟!! اصلا حاشیه ها همیشه مرا از متن ها دور می ساخت من عادت کرده بودم بیشتر به قاب یک نقاشی بیاندیشم تا خود نقاشی من عادت کرده بودم در حاشیه ها باید زندگی کرد آموخته بودم عشق در حاشیه زیباتر و دلفریبتر از عشق در متن است، فلسفه من سرشار از حاشیه ها شد؛ حاشیه حیات، حاشیه زندگی. قرار بود فیلسوفی حکمت متعالیه حاشیه ام را بنویسد اما حاشیه ها امانش را بریدند و ناکامش کردند. امّا یادم رفته بود که دیگران مرا حاشیه نمی بینند . من پاراگرافی بودم از یک متن اصلی، اما خودم با حاشیه سازی ها جمله هایم را فراری می دادم ،واژه هایم را حاشیه جملات می نوشتم . وقتی تاریخم را می نوشتم از سقوط و مرگ شاهان و وزیران و حکمای گذشته، با عظمت یاد می کردم و از این که ما قامت شکستگان چگونه یکایک آنان را تا گور بدرقه کردیم حسرت می خوردم همین مایی که روزی به مرگشان قامت راست می کردیم و روز دیگر در تعظیم عظمتشان قامت خم،  من که دیگر کمرم از این  قامت راست کردن ها و قامت خمیدن ها شکست من از دُورِ مداوم این تکرار خسته شده بودم به دنبال راهی نو می گشتم به دنبال نوری که مرا در تاریکی روشن کند، سال ها به تاریکی نفرین می کردم بی این که بیاندیشم با افروختن شمعی می توان تاریکی را به نابودی کشاند. من خود را خوشبخت می دانستم که در پاراگرافم جمله های حاشیه نشین دارم، جمله های قشنگ، جمله هایی که تک تک کلماتش را از سرگور بزرگان گرد آورده بودم جملاتی که به آن ها عادت کرده بودم.  یادم رفت که قرار بود با این جمله ها پارگراف بعدی را بسازم اما در همان پارگراف ماندم و اسیر تکرار جمله های قشنگ شدم واژه ها آرامم می کرد اما مرا به خلسه مرگ می کشاند درست مانند یخ زده ای که خواب، مرگ را به میهمانی تنش دعوت می کند.
من تخیل را یاد گرفتم؛ آموختم آن چه در مزرعه ام نمی روید ، در ذهنم بکارم بزرگش کنم و با حصاری از تقدس از هجوم جمله های معترضه و از هر گونه علامت سوال و تعجب دور نگه اش دارم و به این وسیله لذت داشتن نداشته هایم را تجربه کنم.
من هزار بار رویای آمدن کسی که مرا به ناکجا آباد می رساند را دیده بودم، هزار بار اوصافش را مرور کرده بودم و هزار بار به آستانش دخیل بسته بودم. من منتظر مردی بودم که زنجیر از پایم بردارد ولی نمی دانستم که اگر آن مرد بیاید تخیلهایم را خواهد شست و من باید دوباره هزار سال راه بروم تا اجزاء پراکنده رویایم را جمع کنم و دوباره مردی بسازم از نور و الهه ای برایش بسازم از خورشید و خود معتکف معبدش باشم شب و روز، بی آن که بدانم آن مرد هزار بار آمد و رفت و من همچنان در کنار معبد برای مرگش قامت راست کرده ام و نفرین ها بر زمین پاشیدم و نفرت ها در دل ها کاشتم و وقتی دعایم به بار نشست آنگاه برای عظمتش نوحه ها سرودم و بانگ رودا رود در دشت ها انداختم و صورت به چنگ حسرت ناخن زدم.
من تکرار هزار ساله همین رفتارم باید به دنبال طبیبی بگردم از جنس خودم طبیبی که خودم را خودم ببیند و نخواهد که مرا در دایره خودش ببیند طبیبی که بتواند خارج از میکروسکوپش نیز مرا ببیند. من دچار تلون و حیرتم؟؟؟!!!
 


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده مرتضی در تاریخ 1388/11/20 ساعت 03:22:57
سلام.کلی وقت بود نثری باحال ندیده بودم. عالی بود.کلی بانک لغات خوب داری که می تونی استفاده کنی! 
فقط شعر سیاسی نگو! 
یا حق

نویسنده Anonymous در تاریخ 1388/11/27 ساعت 00:23:35
اینجانب ،با تشکر فراوان از مدیر سایت ...... 
خواهشمندم مقاله های سیاسی ؛اجتماعی ؛فرهنگی در سایتتان قرار دهید .اجرتان با آقا امام زمان که ظهورش نزدیک است .

نویسنده R_Razmgah@yahoo,com در تاریخ 1388/12/14 ساعت 18:06:49
سلام  
آقای توسلی ،واقعا متن زیبایی نوشتی ،به نظر من یه ته مایه سیاسی داره ،و هم فکر کنم منظورتون این بوده که ما هنوز خود باخته ایم،و برای حل یک مشکل که مربوط به امروز و این زمانه میشه ما به هزار و اندی سال بر میگردیم! 
استاد این نظر من بود  
با ارزوی موفقیت

نویسنده سید سعید در تاریخ 1388/12/22 ساعت 13:49:43
دوست عزيز 
من مي‌تونم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌ صفت باشم. من مي‌تونم تو رو دوست داشته يا از تو متنفر باشم. من مي‌تونم سكوت كنم، نادان و يا دانا باشم. چرا كه من يك انسانم و اين‌ها صفات انسانى است. يادت باشه اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد به خاطر بيارى كه آن‌هايى كه هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌كنى، همه انسان هستند و داراى خصوصيات يك انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد كه اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.  
بای 
دوستت دارم
نام شما / ایمیل شما

آخرین بروز رسانی ( 1388/11/20 ساعت 06:26:18 )
بعد>
تصویر روز

تصویر روز

کربلا ...

خبر نامه







تصویر تصادفی از گالری

رالی

محبوب ترین ها
تقویم

شهادت مولی الموحدین امیر المومنین را تسلیت می گویم

آمار سایت
عضو: 4
اخبار: 26
لینک ها: 11
27 میهمان حاضرند
خروجی سایت