|
نویسنده مدیریت سایت
|
|
نمایش : 247
در آن «شب سیاه »
که قلبم، در راه گلویم، ایستاده بود،
به آن،
جلوه ی، روشنایی رسیدم.
او
در گوش صبحدم چنین گفت:
تو هیچگاه،
به خودت نمی اندیشی.
اما به یک لیوان، بسیار...
او
در جلوه ی طلوع چنین گفت:
تو
«خویشتن» را گم کرده ای
گم شده ای تو در «تو» خلاصه می شود.
او در اوج نیمروز،
هنگامی که از من جدا می شد،زمزمه کرد،
تو خیال می کنی سراب ها تو را سرشار می کنند؟؟
ببین قلب تو،
در راه گلویت ایستاده،
بوی مرگ می دهد.
مرداد1348
مرحوم آیت الله شیخ علی صفایی حائری
اگر چه از او نوشتن سخت است ولی از او نگفتن سخت تر؛
او هیچگاه از آفرینش عشق در دلم نگفت، او به من آموخت که
عاشق آفریده شده ام و تنها کاری که باید بکنم این است که با مقایسه خود و معشوق
هایم به عشق برتر دست بیابم. او مرا از تخیلاتم آغاز نکرد او مرا از آزادی و تفکر
شروع کرد.
...
|
|
آخرین بروز رسانی ( 1388/05/02 ساعت 16:52:14 )
|