Home arrow متفرقه
صفحه اصلی
درباره‌ی من
اندیشه
ادب و هنر
گالری تصاویر
پیوندها
نقشه سایت
پیوندهای روزانه
دکتر مهدی مطهرنیا
مسلم نیوز
آینده نیوز
فرهنگستان علوم اسلامی
اسلامیک بتا
ورود و خروج
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
وبگاه علي توسلي كجاني
متفرقه

مطالب گوناگون و متفرقه در این بخش قرار می گیرند.




سادگی چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 3
نویسنده مدیریت سایت   
نمایش : 53

شاید بتوانم بگویم که رمان و داستان بخشی از زندگی شخصی مرا شکل می دهد. بیش از ده سال است که رمان همسایه های احمد محمود را خوانده ام اما هنوز تصویر عبور خالد از پله ها در ذهن من زنده است و زخمهایی که مثل خوره روح را می خوردند را سالها نهان کرده ام
اگر چه داستان ها و رمان ها برای من همیشه خواندنی و تکرار ناپذیر بوده است اما خاطرات جذابیت بیشتری را برای من داشته است چه خاطرات شخصی باشد مثل خاطرات گلی ترقی یا پروین غفاری چه سیاسی اجتماعی باشد مثل خاطرات: نهرو، میتران و دختری از شرق بی نظیر بوتو و یا خاطراتی باشد از مبارزات مبارزانی مثل چه گوارا، احمد احمد ، عزت شاهی ، هاشمی رفسنجانی همه و همه برای من درس ها و جذابیت های بسیاری داشته است. در خاطرات دیگر شخصیت ها ساخته و پرداخته ذهن نویسنده نیست در خاطرات همه چیز واقعی است. شکست خوردن ها واقعی است، عشق ورزیدن ها واقعی است و تمامی تجربیات واقعی است و من هم با تجربه این نویسندگان تجربه می کنم می آموزم و تمرین می کنم .
دیشب بالاخره مطالعه کتاب نیم قرن تجربه خاطرات مرحوم مهندس عزت الله سحابی را تمام کردم با او هم در تجربه هایش شریک شدم در قسمتی از این کتاب خاطره یک مبارز را به این شکل می آورد {نقل به مضمون}
یکی از مبارزان را نیروهای امنیتی دستگیر می کنند و بلافاصله بازجویی شروع می شود طرف مقاومت می کند اورا به زیر اخیه می برند و کتک ها و شلاق ها بر تنش می نوازند مقاومت می کند و کسی را لو نمی دهد چند روزی به همین شکل می گذرد او مقاومتش را نمی شکند.
سرهنگ دستور می دهد که او را بیاورید تا از او بازجویی کنم
سرهنگ رو می کند به او و می گوید خوب کتک خوردی چیزی نگفتی بیا بالا غیرتا مردونه بگو چه کسانی بیانیه را نوشتند و کجا تکثیر کردند
بیچاره ساده به سرهنگ میگه :حالا که میگی مردونه و بالاغیرتا
مردونه فلانی بود با فلانی در فلان جا
من که مانده بودم به سادگی این بیچاره بخندم یا به سرهنگ بابت این زرنگی در شناختن شخصیت و روان متهم
چه سادگی ها که بنیادها بر باد داده و چه زرنگی ها که در انتهای سادگی بودند
من که ساده بگم دهاتی ام
بوی علف می ده تنم
ساده بگم ساده بگم سادهِ ساده است دلم .

ارسال یادداشت (1یادداشت)
آخرین بروز رسانی ( 1390/09/01 ساعت 19:36:58 )
مراتب نفهمی ؟! چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 1
نویسنده مدیریت سایت   
نمایش : 157

طلبه فاضلی بود، متخصصِ کوچه پس کوچه های بن بست و بی نشان تاریخ صرفا روایتگر طبری و ابن اثیر نبود خود نیز می اندیشید و دستی در تحلیل و مطالعه ای در فلسفه داشت.

بیچاره  درباره فلسفه تاریخ و چگونگی به خلافت رسیدن امام حسن مجتبی (علیه السلام) تحلیل می کرد و از نگاه پیچیده فلسفه تاریخی بحث را پیش می برد که یکی از دوستان ما که رشته اش تاریخ اسلام بود گفت: سید ما که نفهمیدیم چه گفتی؟ فلسفه تاریخ و ارتقاء سطح عقلانیت و مراتب تاریخی و مقسم های تاریخی چه ارتباطی باهم دارد تاریخ صرفا یک حوادث با توالی های متعدد است؟

دوست دیگری که با همه به واسطه کارش_ که گرافیک بود_ آشنا بود گفت راست میگه سید ما هم نفهمیدیم؟!

سید که سر یک مسئله کاری از این دوست مشترک گلایه داشت گفت اولا نفهمیدن تو با نفهمیدن فلانی فرق دارد. اون از سر علم نفهمید و تو از سر جهل و داستان ذیل را مطرح کرد:

در قدیم در گرمای نجف، علما شب ها به دیدن هم دیگر می رفتند و چون در کوچه های تنگ و کاهگلی و سرشار از چاله چوله  برق نبود خادم چراغ کشی می کرد یعنی چراغ را جلو عالم حرکت می داد که مسیر روشن باشد .

شبی از شب ها یکی از علما به دیدن یکی دیگر می رود و چراغ دار هم کنار اتاق به انتظار  می ایستد بین این دو عالم بحثی در می گیرد (سنتی است که معمولا علما وقت را صرفا به دیدن و گفتن نمی گذرانند بلکه حدیثی یا فرع فقهی و یا شبه ای به جا مانده از قدما را مطرح و پیرامون آن مباحثه می کنند) که در این میان یکی از این بزرگواران می فرماید :من این مسئله را نفهمیدم و نمی فهم که شما چه می گوید. چراغدار هیجان زده به دفاع از ولی نعمت اش می پرد وسط و می گوید من هم نفهمیدم آن عالم نهیبی به چراغدار می زند که تو ساکت که نفهمیدن این بزرگوار از سر علم است و نفهمیدن تو از سر جهل.

خدایا نفهمی های از سر جهل ما را به نفهمی از سر علم تبدیل بفرما.

و علم کثیر را روزی ما بگردان.

 

ارسال یادداشت (0یادداشت)
آخرین بروز رسانی ( 1390/05/26 ساعت 08:29:56 )
دل صد بهشت چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 1
نویسنده مدیریت سایت   
نمایش : 288

همیشه بهشتی را از دور شنیده بودم ولی فرصت مزه مزه کردنش را نیافتم، کودک خردی بودم که در گوشم شعار تا بهشتی کفن نشود این وطن وطن نشود زنگ مدام می زد و مدتی بعد دیدم امتی مظلوم بر دوش ملت به بهشت می رفت.

از بهشتی خیلی شنیده بودم اما آهنگ صدایش را دیگر نمی شنوم، یادش از خاطره جامعه داشت پاک می شد کمتر کسی می توانست دو جمله از شهید بهشتی را بگوید. گویی اندیشه اش با آخرین نفس هایش به گور خزیده بودند گویی تا زنده بود می توانست اندیشه اش را در حوزه مدیریتی اش و جامعه بحران زده زمانه اش سریان دهد.

بهشتی ،با همه کژی ها جنگید آن چه برایش رنگ داشت عدالت بود و انصاف حتی با دشمنانش .

چقدر دل فیضیه برای بهشتی تنگ شده، چقدر سبوی دل این جامعه تشنه بهشتی است بی این که خود بداند بهشتی بازگشت ناپذیر است دیگر نمی توان رنگ و بوی صداقتش را در پس کلمات آتشین اش  دوباره به رخ هستی کشید که ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت

امشب دوباره دلم هوای بهشتی را کرده ! چند خاطره از کتاب صددقیقه تا بهشت را برای شما می نویسم تا شما هم، هم نفس من در این فضای بهشت باشید.

ای کاش بهشتی؟! و اگر بهشتی!؟

با بی ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی.بهشتی سرخ شد و گفت:حق نداری راجع به یک مسلمان این طوری حرف بزنی.هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم.گفت:شریعتی که جای خود!غیر مسلمان را هم نباید با بی ادبی مورد انتقاد قرار بدیم."

***

 

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شد ه‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

***

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

***

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...

 

 

 

 

ارسال یادداشت (1یادداشت)
آخرین بروز رسانی ( 1389/12/25 ساعت 18:30:27 )
عشق برفی چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 1
نویسنده مدیریت سایت   
نمایش : 57

امروز که برف می بارید انگار همه عاشق شده بودند
فقیه عبوس او که دم به دم از خدا می گفت؛ امروز از عشق زمینی می گفت ـ که راه رسیدن به خداست ـ
باورم نمی شد انگار برف سلولهای عشق و جوانی را در انسان زنده می کند
پیرمرد وقتی از عشق می گفت زیر لب مزه مزه می کرد نمی دانم چه چیز را شاید دانه های برف که بر صورتش می خورد
و شاید...

ارسال یادداشت (1یادداشت)
آخرین بروز رسانی ( 1390/08/17 ساعت 05:40:20 )
رمضان چاپ ارسال به دوست
رای کاربران: / 0
نویسنده مدیریت سایت   
نمایش : 124

نمی دانم این چه رازی است در هلال رمضان که وقتی در آسمان می درخشد من خودم را در امامزاده ابراهیم احساس می کنم، پشت نور سبز پنجره هایش و چشم در چشم مضجع شریفش

السلام علیک یابن رسول الله، السلام علیک یابن موسی بن جعفر

و ساعت ها با هم خیره صحبت می کنیم، من از دل می گفتم و او دلبری می کرد، من از مزه های عرفان می گفتم او برایم خرمن خرمن شهد عارفانه تعارف می کرد.
سحرها نماز صبح را که می خواندم لحظه لحظه دلم تا خود امامزاده می دوید سرشار می شدم از لحظه های ناب و خالی از غرورها و کینه ها و در حضورش همه را می بخشیدم حتی آنهایی را که دلم نمی خواست ببخشم ، من می بخشیدم و او می بخشید و هر دو شادمان از این بخشیدن ها 

غروب لیله القدر دخیل بند آستانش می شدم و و همنوا با دعاهای گره خورده در دل مردم ساده سرزمینم الغوث، الغوث را در دل می چرخاندم با نگاهم به سوی آستانش روانه می کردم.

رمضان که می شود دلم برای مسجد سر بازار تنگ می شود دلم برای نصایح آیت الله احمدی میانجی؛ به زور جا پیدا می کردم و بعد نماز می نشستم به انتظار روضه هایش، اشک های صادقانه اش را بر گونه های خودم احساس می کردم چه داغ بود و سوزنده اما این روزها دیوارهای مسجدش نیز دلتنگی می کنند ...

رمضان که می شود دلم می خواهد دوباره روبروی آیت الله طالقانی بایستم و صدایم را در گلویم بفشارم و فریاد کنم که قد قامت الصلاه قد قامت الصلاه و وقتی نماز تمام شد حاصل تمرین روزهای گذشته با میرزا را به نمایش بگذارم و دوباره بلند بگویم:

ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما

و کناری بنشینم پنهان از نگاه حاج زمان با این که کودکی بیش نبودم صلوات را از دستش در آورده بودم و خودم می خواندم بیچاره پیرمرد بلند می شد کلاهش را از سر بر می داشت و میان صف ها چرخ می خورد که: کمک به مخارج مسجد و وقتی به چادر حایل زنان می خورد با لهجه شیرین آذری از خواهر ها می خواست یکی بلند شود و برای مخارج مسجد پول جمع کند.

رمضان که می شود دلم می خواهد دوباره گرد رادیوی آقای عبادی جمع شویم و قرآن بخوانیم و حاصل یکساعت قرآن خواندن با او یک تومان هدیه بود که آن هم هدیه می شد به مشهد علی بستنی فروش و مهمان یک بستنی قیفی بودیم بعد از افطار، راستش اگر فالوده می خواستیم باید پنج زار می گذاشتیم روش آخ که چه لذتی داشت آب آلبالوی روی فالوده .

رمضان که می شود دلم برای ربنای شجریان، اذان حاج قدرت و شمارش ستاره های پشت بام خانه مان تنگ می شود
رمضان که می شود دلم برای رفته ها تنگ می شود برای سحری های عجولانه و چایی های پیاپی پدرم و صبوری مادرم
رمضان که می شود دلم برای زیارت عاشورای تنگ غروب روی پشت بام و روبروی شاخه های انجیر سرک کشیده از حیاط خانه تنگ می شود 

رمضان که می شود دلم برای حیاطِ سحرِ حرم و خنکی باد لابه لای گلدسته ها تنگ می شود 

رمضان که می شد  پشت سر آیت الله می ایستادم و نمازمی خواندم، او از خاطرات نجف برایم می گفت و عقرب های شبانه اش، از نسخه نسخه کتاب هایی که روزانه بر آِیت الله مرعشی نجفی رحمت الله علیه  می خوانده.
وقتی نمازش تمام می شد مثل همیشه عبایش را بر سر می گرفت و راه می افتاد جوانانِ بر دیوار تکیه کرده را به مسجد دعوت می کرد و پیرمردها را سلام می داد؛ خوبی مشهدی محمود پات چطوره، کاسبی خوبه و من تا خانه سوال پیچش می کردم و او صبورانه پاسخم می گفت.


رمضان که می شد قبل از شروع مراسم قرآن خوانی به مسجد زینبیه می رفتم و کنار بلندگو جا می گرفتم دلم می خواست صدای قرآن خواندم را پشت بلندگو بشنوم طوری تنظیم می کردم که دوبار میکروفون را در دست بگیرم.
رمضان که می شد بوی زولبیا و بامیه قبل از افطار قنادی کنار مسجد دیوانه ام می کرد از لای پنجره نگاهی در کارگاه می اندازم و جلز و ولز زولبیاها را به تماشا می نشستم اوستا تا نگاهش به من که پشت پنجره ایستاده بودم می افتاد دعوایم می کرد و من از ترس می دویدم داخل مسجد.

رمضان که می شد ما بودیم و معماهای احکام حاج اکبر هر کس درست جواب می داد صلواتی که بچه ها با جیغ فریاد می کردندجایزه می گرفت.

رمضان که می شود بازهم دلم برای  رمضان تنگ می شود

ارسال یادداشت (0یادداشت)
آخرین بروز رسانی ( 1390/05/16 ساعت 23:25:33 )
تصویر روز

تصویر روز

کربلا ...

خبر نامه







تصویر تصادفی از گالری

رالی

محبوب ترین ها
تقویم

شهادت سید الشهدا حضرت ابا عبدالله حسین را تسلیت عرض می کنم

آمار سایت
عضو: 7
اخبار: 51
لینک ها: 45
31 میهمان حاضرند
خروجی سایت