|
نویسنده مدیریت سایت
|
|
نمایش : 443
اگرچه سی و چند بهار از زندگی من نگذشته، اما تاریخ تولد من به اولین روز از بهار تاریخ باز می گرد، به روزی که خورشید یخ های سرزمین مرا آب کرد و من در کویر روئیدم. قامتم آسمان را نشانه رفته بود، اما گویا اندیشه ام دچار کم کاری تیروئید بود و از رشد متناسب با قامت فیزیکی ام برخوردار نبود؛ هر روز اندیشه ام گسیخته تر از دیروز می شد و من روزها را به گرد آوردن پاره پاره ها و دوختن آن ها به سر می آوردم ؛ هر پاره ای را که گره می زدم می دیدم خلقی بدان گرفتارند و چه فریادها که از این دوختن من در خلق می افتد؛ هر پاره تشّخصی می طلبید و هر جزء خود را کلّی می خواند و هر کدام با نیشتری تنم را به زخم نادانی می آزرد. قامتی راست کرده بودم به بلندای رویای تمام مردان سرزمینم، قرار بود به درختی تبدیل شوم چون کاجِ کاشته شده در کنار مزرعه یا چناری برخاسته در کنار چشمه؛ اما ساقه وجودم در برابر آفت ها کم طاقت، نازک و شکننده شده بود، دیگر خردک شرری خرمن وجودم را به بازی آتش می گرفت و اندک نسیمی یا قطره شبنمی قامتم را خم می کرد. اما تلّون ساقه ام را می بلعید و تحیّر مرا در رخوتی لذت بخش از این خوردن فرو برده بود. می خواستم خود را با فصل ها هماهنگ کنم اما، با فصل ها رنگ به رنگ شدم و به هر فصلی که می رسیدم ماتم فصل گذشته را بر پا می داشتم و در بزرگی و زیبایی روزها و شبهایش شعرها می ساختم و ترانه ها به کودکانم می آموختم. هر فصلی که می آمد برای من مرگ فصل گذشته بود. من هنوز ایمان خود را به فصل گذشته حفظ کرده و پیامبر فصل جدید را به دشمنی نشسته بودم. گاه به زمستان قسم یاد می کردم و گاه پائیز را پادشاه فصل ها لقب می دادم اما همیشه ایمان به آغاز فصل سرد مرا از گرمی بهار دور می کرد.
«لطفا روی ادامه مطلب کلید کنید»
ارسال یادداشت (3یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( 1388/11/20 ساعت 06:26:18 )
|
|
ادامه مطلب ...
|