<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="FeedCreator 1.7.2" -->
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نگاه - وبگاه علی توسلی کجانی</title>
        <description>پیگیری اخبار سایت از طریق فید</description>
        <link>http://www.tawasoli.com</link>
        <lastBuildDate>Fri, 30 Jul 2010 00:04:21 +0100</lastBuildDate>
        <generator>FeedCreator 1.7.2</generator>
        <image>
            <url>http://www.tawasoli.com/images/M_images/rss.png</url>
            <title>نگاه - وبگاه علی توسلی کجانی</title>
            <link>http://www.tawasoli.com</link>
            <description>پیگیری اخبار سایت از طریق فید</description>
        </image>
        <item>
            <title>رابطه من با سیاست و فوتبال </title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/52/58/</link>
            <description>تابستان ها وقتی مدرسه ام تعطیل می شد کنار مغازه پدر بساط لواشک  و شانسی فروشیم را پهن می کردم (یادش بخیر چه نزاع های که بر سر شانسی های بساط من به پا می خواست، غروب ها فرصت سر خاراندن نداشتم. با حرارت و صداقت معامله می کردم، نسیه هم می دادم؟!)
هر وقت خسته می شدم با بچه های محل می رفتیم بازی. یک روز محمد با حالت هیجان زده از من پرسید آبیته یا قرمزته؟! اصلا متوجه منظورش نشدم پرسیدم چی؟ تکرار کرد آبیته یا قرمزته؟ من هول شدم گفتم: آبی خندید و گفت: دمت گرم بیا بریم فوتبال بساطم را سریع جمع کردم و با هم راه افتادیم، سر زمین که رسیدیم محمد به بچه ها گفت: علی هم آبیه. جرات نمی کردم بپرسم منظور از آبی و قرمز چیه؟ چند ماهی گذشت تا متوجه شدم منظور، دو تیم استقلال و پیروزی است. نکته جالب این بود که همان روز اول شعارهای ضد قرمز و پاتک شعارهای ضد آبی را به من آموختند و من بی تامل و با حرارت تکرار می کردم. چند سالی گذشت تا به تیم ملی رسیدم دیگر آبی و قرمز برایم رنگ باخت آن چه در ذهن من نقش می...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>دیدار</title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/51/66/</link>
            <description> 
در آن &amp;laquo;شب سیاه &amp;raquo;
که قلبم، در راه گلویم، ایستاده بود،
به آن،
جلوه ی، روشنایی رسیدم.
او
در گوش صبحدم چنین گفت:
تو هیچگاه،
به خودت نمی اندیشی.
اما به یک لیوان، بسیار...
او 
در جلوه ی طلوع چنین گفت:
تو 
&amp;laquo;خویشتن&amp;raquo; را گم کرده ای 
گم شده ای تو در &amp;laquo;تو&amp;raquo; خلاصه می شود.
او در اوج نیمروز،
هنگامی که از من جدا می شد،زمزمه کرد،
تو خیال می کنی سراب ها تو را سرشار می کنند؟؟
ببین قلب تو، 
در راه گلویت ایستاده،
بوی مرگ می دهد.
مرداد1348 
مرحوم آیت الله شیخ علی صفایی حائری
 
اگر چه از او نوشتن سخت است ولی از او نگفتن سخت تر؛
او هیچگاه از آفرینش عشق در دلم نگفت، او به من آموخت که
عاشق آفریده شده ام و تنها کاری که باید بکنم این است که با مقایسه خود و معشوق
هایم به عشق برتر دست بیابم. او مرا از تخیلاتم آغاز نکرد او مرا از آزادی و تفکر
شروع کرد. 
...
 
 </description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>تصمیم</title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/46/66/</link>
            <description>و من آخر، در یک روز پائیزی،همراه پرستوها،به سوی چشمه های نور، می آیم.ومن، همدست باران های حاصلخیز،در یک روز طوفانی،از، این خواب،از، این خواب خرگوشی ،،،می روبم، تمام پلک های سخت و سنگین را ...                                              1 دی ماه 
1347</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>تلّون و تحّیر</title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/58/60/</link>
            <description>اگرچه سی و چند بهار از زندگی من نگذشته، اما تاریخ تولد من به اولین روز از بهار تاریخ باز می گرد، به روزی که خورشید یخ های سرزمین مرا آب کرد و من در کویر روئیدم.قامتم  آسمان را نشانه رفته بود، اما گویا اندیشه ام دچار کم کاری تیروئید بود و از رشد متناسب با قامت فیزیکی ام برخوردار نبود؛ هر روز اندیشه ام گسیخته تر از دیروز می شد و من روزها را به گرد آوردن پاره پاره ها و دوختن آن ها به سر می آوردم ؛ هر پاره ای را که گره می زدم می دیدم خلقی بدان گرفتارند و چه فریادها که از این دوختن من در خلق می افتد؛ هر پاره تشّخصی می طلبید و هر جزء خود را کلّی می خواند و هر کدام با نیشتری تنم را به زخم نادانی می آزرد.قامتی راست کرده بودم به بلندای رویای تمام مردان سرزمینم، قرار بود به درختی تبدیل شوم چون کاجِ کاشته شده در کنار مزرعه یا چناری برخاسته در کنار چشمه؛ اما ساقه وجودم در برابر آفت ها کم طاقت، نازک و شکننده شده بود، دیگر خردک شرری خرمن وجودم را به بازی آتش می گرفت و اندک نسیمی یا قطره شبنمی...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>می ترسد ؟؟</title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/57/66/</link>
            <description>می ترسد؟؟کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟ و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد  گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب مي ترسد  فغان ، زین شهر کج باور ، که حتی نکته آموزش زافسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد  فضا را آنچنان آلوده ، دود نفرت ونفرين که موشک هم ، ز سطح سکوی پرتاب می ترسد  طنین کار سازی هم ، زسازی بر نمی خیزد .که چنگ از پرده ها وسیم ، از مضراب می ترسد سخن ، دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان كردن که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترسداستاد بهمن رافعیشعر بالا را  که اثر طبع استاد بهمن رافعی است  از وبلاگ آقای فریدصلواتی برداشتم (http://faridsalavati.blogfa.com فارغ از هرنوع تحلیلی که امروز می توان از آن داشت، که هر کدام از تحلیل...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>نیمی حق نیمی باطل </title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/56/58/</link>
            <description>انسان خواه مکلّف و خواه محق، ناگزیر از انتخاب است انتخابی میان حق و باطل، انتخابی که فقط با دریدن شکم حوادث رخ خواهد داد؛ انتخابی که با عبور از حادثه ها امکان پذیر خواهد بود و این انتخاب با اسارت سازگار نیست چه اسیر حادثه ها باشیم چه اسیر واژه ها و چه ایستاده بر سر صراطهای مستقیم.انتخاب صحیح زمانی میّسر است که از یک نظام فکری منسجم و منطقی برخوردار باشیم و با همین نظام فکری به نقد روشمند اهداف، بینش&amp;zwnj;ها و آرمان&amp;zwnj;های یک جریان اجتماعی و سیاسی بپردازیم. زیرا اگر در نظام فکری دچار کوتاهی وکجروی باشیم در موضوع شناسی، جایگاه شناسی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی موضوع و همچنین شناسایی متغیرهای یک پدیده دچار اشتباه می شویم. نبود نظام فکری، ما را به گزینش&amp;zwnj;های استحسانی و قیاسات ناقص منطقی  می&amp;zwnj;کشاند و ذهن را از تفکر در یک چارچوب هماهنگ باز می دارد تا جایی&amp;zwnj;که در موضع گیری&amp;zwnj;های اجتماعی و سیاسی اسیر حادثه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شویم و در دام تعصبات و هیجانات و یا در تارهای مشهورات و مقبولات زمانه گرفتار می گردیم. شاید بتوان گفت موضع گیری در این شرایط نمی تواند رافع تکلیف و یا گامی جهت دست یابی به حقیقیت باشد.برخی از دوستان (که از طیف...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>بی دل و دستار </title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/55/66/</link>
            <description>چند وقتی است که حس نوشتن از من گرفته شده بود و دوستان اصرار می کردند که چرا نمی نویسی با این که به تعبیر مقام معظم رهبری &amp;laquo;یک سینه حرف در دهانم موج می زند&amp;raquo; ولی تمرین سکوت شیرین تر از گفتن بود که خداوندگار عشق حضرت مولانا می فرماید:من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یانهبیشتر به قرآن و حدیث و شعر پناه برده بودم که فلسفه دیگر مرا آرام نمی ساخت و سیاست مرا بر می افروخت تا این که دیشب وقتی مجموعه اشعار شاملو را مطالعه می کردم به این شعر برخوردم و به قول سعدی متناسب حال خود یافتم و تقدیم می کنم به مرغ دل تک تک هم حالان خودم تا با پر پرواز این مرغ دریایی به رویای اهورایی برسند.</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>نمی از یم (1)</title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/54/63/</link>
            <description>مقدمه: با هبوط انسان دروازه&amp;zwnj;های آسمان بسته نشد، آسمان
متناسب با دوره های حیات فکری، فلسفی و اجتماعی انسان ها در طول هزاران سال روزی
خود را بر سر ما فرود آورد و من زمانی که توانستم شکم حوادث را بگشایم و طرحی نو
برای خود در زندگی بریزم از قید و بند عادت ها و تلقین ها رها می شوم  و می توانم با نقد سنت ها بارور شوم و روزی خود
را برگیرم. و با تکیه بر حجم استعدادها و سعه وجودی خودم به مبدا شناسی روی بیاورم
و با همین شناخت با پدرم آدم به زمین آمدم و به دعوت پیامبر امی ایمان بیاورم و
خود را بر سر سفره همیشه گسترده قرآن حاضر بیابم و نمی از دریای معرفت برگیرم.
امسال رمضان پر برکتی برای من بود با برخی دوستان و سروران
بر سر خوان قرآن دعوت شدیم، با هم عهد بستیم از اول قرآن شروع به خواندن وتفسیر آن
کنیم در این جلسات که به صورت هفتگی برگزار می شود هرکس با مطالعه قبلی حاضر و به
ارائه بحث می پردازد. و من این مباحث را جمعبندی و مکتوب می کنم. هر چند همه آگاه
هستیم که ممکن است بی دانشی ما سبب کج فهمی، بدفهمی و یا غلط فهمی شود ولی به نظرم
نمی...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>گواهینامه زندگی </title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/53/60/</link>
            <description>زندگی فردی و اجتماعی انسان&amp;zwnj;ها همیشه عرصه تجربه، آموزش و انتقال مفاهیم و ارزش&amp;zwnj;ها بوده است. و این آموزش&amp;zwnj;ها در تعریف کلاسیک و رسمی آن یادآور؛ کلاس، زمان، درس، استاد، امتحان و مدرک است. و در تعریف غیر رسمی آن یادآور استخوان خرد کردن و گرد و خاک خوردن است ـ که تیز هوشی شاگرد زمان یادگیری را کوتاهتر ـ  و مدرک معتبر آن اعتماد عرف و بالاترین مرتبه آن اوستایی بود. و همین پروسه سال&amp;zwnj;ها تکرار می شد. شاگردانی می آمدند و زیر دست استادها، مغازه را جارو و صبحانه را آماده می کردند تا وقتی که خود استاد می شدند . در این مکتب آموزشی پرسش مطرح نبود اصل تقلید و تکرار بود. و این شعر را زیر لب هر استادی می توانستی بشنوی:
گرمرد رهی میان خون باید رفت 
افتاده ز پای سرنگون باید رفت 
پای در ره نه و هیچ مگوی 
خود ره بگویدت که چون باید رفت 
و اگر کسی در این میانه صدایی می گرفت که : 
خلق را تقلیدشان بر باد داد 
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد 
انعکاسی در برابرش بر می خواست که:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن 
ظلمات است بترس از خطر گمراهی 
این وضعیت در حوزه...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
        <item>
            <title>سفرنامه حج (1)</title>
            <link>http://www.tawasoli.com/content/view/43/45/</link>
            <description>هواپيما كه از زمين بلند شد دلم ريخت، جرات نگاه كردن به بيرون را نداشتم باور نمي كردم تا چند ساعت ديگر سرزميني زير پاي من است كه چندين هزار بار جبرئيل بر آن پاي گذاشته بود و پدرم آدم برفراز كوه ابوقبيس آن هبوط كرد و در جبل الرحمه آن توبه&amp;zwnj;اش پذيرفته شد باور نمي&amp;zwnj;كردم در كوچه&amp;zwnj;هايي مي&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهم قدم بگذارم كه در طول 23 سال غربت ،  آن برگزيده هاشميان وحي را نوشيد و قامتش در زير اين باريدن ها خم شد و جامه پيچده را به كناري گذاشت و بر سنگي از كوه پدرش ايستاد و بلند فرياد كرد قولو لااله الاالله تفلحوا مي خواهم به تماشاي رقص كعبه بروم كه به يمن وجود عصاره فضايل خاندان هاشم به رقص آمده و دامن افشان ديوار شكافته بود. باورم نمي شد در كوچه&amp;zwnj;هايي مي خواهم قدم بگذارم كه دويست و پنجاه سال معصوميت را مزه مزه كرده بود  به تماشاي چشماني آمده بودم كه به زيارت عشق آمده بودند جايي كه سرزمين انبيا است و قدمگاه هاجر و اسماعيل. خدايا من به دعاي خليلت ابراهيم بسوي اين سرزمين آمده&amp;zwnj;ام و بارور شدن دعاي ابراهيم را در قلبم احساس مي كنم. خدايا اين&amp;zwnj;جا هم وادي طور است و...</description>
            <author>مدیریت سایت</author>
        </item>
    </channel>
</rss>
